ندارد

دختری که دلش بال میخواهد

ندارد

دختری که دلش بال میخواهد

یک دانشجوی پزشکی، یک پزشک آینده :)

آخرین مطالب

یه جوری همه ی اطرافیانم دراما کویین شدن و هی منو واردش میکنن که باید دوباره به ارام بخش رو بیارم :/

رکسانا سین
۰۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

گفته بودم که... او هم می آید.

او هم آمد که بگوید متاسف است. متاسف است برای تمام اتفاقات یک سال و نیم پیش.

و گفت که از همان اول اصلا احساسی به من نداشته. میخواسته "از کسی که دوستش دارد فاصله بگیرد" و چه کسی بهتر از من که دوستش بودم و دوستش داشتم؟

من بازیچه اش بودم و چه فرقی دارد اگر او اینطوری فکر نمی کند؟ واقعیت همین است.


دلم گرفته است. دلم به اندازه ی تمام دلتنگی های دنیا گرفته است. حتی نگاه های بیش از اندازه اش به من هم مهم نیست. گریه نمی کنم، در خودم نیستم. مثل همیشه رفتار می کنم و میخندم، فقط گاهی چند ثانیه خیره می شوم و در افکارم شناور می شوم. انگار یک جرقه ای بود و دیگر نیست. 


چرا دست می گذارند روی خوشحالی های من ؟..

رکسانا سین
۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بیخیال این حرف ها.

خوشحالی اکسپت شدن یک مقاله از صد جمله ی عاشقانه با دوام تر است. ترجیح می دهم موفقیتم خوشحالم نگه دارد تا یک نفر. :)

رکسانا سین
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

دوس پسر بریتنی اسپیرز رو دیدید؟


هشتگگ ریلیشن شیپ گولززززززز

هششششششششتگ بوی فرند گولزززززز اصن

اصن لایف گولز :))

همچین وضعی.



رکسانا سین
۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۷:۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سعی می کنم زیاد در موردش حرف نزنم.

همیشه باور داشتم اونی که من رو ول کرد و بی خبر رفت و دو ماه بعد عکس عروسیشو دیدم پشیمون میشه. نه از اینکه من رو ول کرده، نه از ازدواجش، اتفاقا براش ارزوی خوشبختی هم کردم و بخشیدمش، اما میدونستم که کارما واقعیه. میدونستم از رفتارش با من پشیمون میشه، از اینکه من رو به این باور رسوند که من دختر خوبی نیستم پشیمون میشه.

خیلی سخت بود برام اون دوران. دچار یه پوچی اعتقادی شدم. قبلش شدیدا ادم معتقدی شده بودم. فکر میکنم تو پستام هم مشهود بود. به قول کیمیا مقنعم 20 سانتی متر اومده بود جلو. رابطه هام محدود شده بود، اصولا ادم رو مخ برویی شده بودم و شدیدا به یک سری چیز های خاص اعتقاد داشتم.

من داشتم تغییر می کردم اما اون مسخرم می کرد، اون دست گذاشته بود رو گذشته که تو فلان کار رو کردی، تو اینطوری بودی، تو ادم خوبی نیستی... و من عمیقا باورم شد.

وقتی رفت، من موندم و احساس بد بودن و دل شکسته و اعتقاداتی که یکی یکی داشت روی سرم خراب می شد. فکر می کنم شاید همون موقع ها بود که OCD خفیفم گل کرد و هنوز دارمش. استرس میگیرم بعضا بدتر میشه. به هر حال، اون برای من تموم شد اما حرفاش خیلی طول کشید تا از فکرم بره.


کارما واقعیه. وقتی به من مسیج داد پریروز این جمله تو ذهنم اومد. من ادم بدی نیستم، اما شاید ته دلم خنک شد که فهمید کارش چقدر اشتباه بوده بازی کردن با یک نفر چقدر اشتباهه، و بعد دلم سوخت که هنوز داره کارشو ادامه میده.

نمیدونم حرفاش راسته یا نه؟ برام مهم نیست. اینکه میگه میخواد من تو زندگیش باشم به هر عنوانی خیلی ناراحت کنندست. خودم رو میذارم جای زنش، دلم میسوزه براش. میدونم نباید اصلا جوابش رو میدادم، اشتباه کردم! اما باید بخاطر خودم جوابشو میدادم. باید بهش میفهموندم که رکسانا قرار نیست بیاد و اون باید برگرده سر زندگیش. نمیدونم راست میگه یا صرفا میخواد بره دنبال عشق و حال؟ فکر میکنم خیلی پست فطرته که نمیتونه به تعهدی که داده پایبند بمونه.


و رسیدم به یک نتیجه گیری هایی. من از یک دختر عاشق پایبند، یک دختری که داشت بخاطر عشقش چادری میشد، یه دختری که به عشق اعتقاد داشت، دختری که بخاطر کسی که دوست داشت اعتقاداتش رو عوض می کرد...

رسیدم به دختری که نه به عشق اعتقادی داره نه به خیلی از مسایلی که این روزها باید اعتقاد داشت تا بشه دووم اورد، بهشت و جهنم و غیره به عنوان مثال. رسیدم به دختری که هرکاری کرد نه تونست و نه دلش خواست که دوباره کسی رو اونقدر خطرناک دوست داشته باشه. رسیدم به دختری که مطمینم روابط بیشتر از یک سال خستش می کنه. دختری که هدفش از یک پزشک و زن خوب بودن، شد یه پزشک خوب بودن.


نمیدونم اینارو میخونه یا نه؟ میگفت که میخونه اما من باور نکردم. به نظرم ادم هوس بازی میاد، دلم نمیخواد ازدواج کنم. اگر هم کردم نمیخوام با پسرای ایرانی که اکثرا این مدلی هستن ازدواج کنم. من دیگه اون دختری نیستم که بهم یه جمله ی عاشقانه بگن و ذوق کنم و لپام گل بندازه. برای همین انقدر از تنهاییم می نالم. چون دنبال رابطه ای هستم متفاوت با چیزایی که می بینم.


تمام این حرف ها رو زدم، و یک ذره احساس دل تنگی برای اون شخص و اون رابطه نکردم. خوشحالم که تموم شد. من ادم تو قفس برویی نیستم. من دنبال بال میگردم تا پرواز کنم. و همیشه میگفتم another place, another time و الان میخوام صریحا بگم که اشتباه میکردم. هرگز...در هیچ زمان و هیچ مکان.


+اگر میخونی، برگرد سر زندگیت. بهش خیانت نکن، اگر میخوای خیانت کنی من رو قاطی کارای کثیفت نکن. انقدر گردنت حق دارم که به خواستم احترام بذاری.



"یک روزی می آید که چشم ها باز میشود، بار این عذاب را تا کی توان به دوش کشید؟ چطور میتوان کنار آمد با دل شکسته شده؟ با خودش که دلی را شکانده؟ میفهمی منظورم را؟ ببخشش وجود دارد، جمع کردن خورده های دل شکسته وجود دارد، زندگی جریان دارد، اما از بین رفتن واقعیت کارها و حرف هایی که انجام شده و زده شده هیچوقت و هرگز وجود ندارد. مراقب باش."

رکسانا سین
۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۷:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

و هیچ ترسی ترسناک تر از ترس از این نیست که هیچکس هرگز دوستت نداشته باشد و هیچوقت هرگز کسی را دوست نداشته باشی.

رکسانا سین
۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۲:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

شاید خنده دار باشه، شاید فکر کنید بچه هستم یا هرچی.

اما امروز وقتی دیدم همه ی دختر پسرای دانشگاه دوتا دوتا با هم میرن نمایشگاه، کنار هم می ایستن دایم، حواسشون به هم هست... حسودیم شد.

تقریبا همشون از من کوچیکترن. و میدونید؟ به این فکر کردم که نکنه چند سال دیگه، پشیمون بشم؟ که ٢٧ سالمه و تاحالا هیچ هیجانی تو زندگیم تجربه نکردم و هیچکس عاشقم نشده؟

نکنه دارم اشتباه میکنم؟

رکسانا سین
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۶:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

من همینطور منتظرم بجز این ترم، ٣ ترم دیگه را بگذرانم و از خاطرات بیمارستانم برایتان بنویسم که یقینا بسیار بهتر خواهد شد.

:)) امیدتونو از دست ندید خلاصه

رکسانا سین
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

چند روز پیش یک نفر را دیدم که در خیابان بستنی میخورد. ٤٠ یا ٥٠ ساله بود، روسری مشکی، مانتوی مشکی، شلوار مشکی و حدس میزنم کفش مشکی پوشیده بود. یک پلاستیک دستش بود، این را وقتی از کنارش رد شدم شنیدم. اخر انقدر محو صحنه ی روبرویم شده بودم که نتوانستم به جزییات دیگر توجه کنم. چشمانش روشن بود، یک بستنی شکلاتی دستش بود و تنها، همینطور که اطراف را نگاه میکرد، بستنی را میخورد و راه میرفت، بدون اینکه برایش دیگران مهم باشند.

حسودیم شد، کاش من هم انقدر راحت میتوانستم به دیگران توجه نکنم. انقدر راحت چشمم را ببندم روی تفکرشان در مورد من. کاش میتوانستم وقتی راه میروم و اهنگ گوش میدهم و برای خودم بی صدا لب خوانی میکنم، انقدر نگران نگاه های مردم روی خودم نباشم. کاش من هم ...


دیشب در خیابان، پیر زنی را دیدم که چند پلاستیک دستش بود. ان ها را روی زمین گذاشت و دوباره برداشت که برود. مشخصا سنگین بود. کلاسم دیر شده بود. چند بار برگشتم نگاهش کردم، بیشتر از ده بار گفتم برگرد و کمکش کن، شب بود، خسته بودم... هنوز عذاب وجدان دارم.


اردوی جهادی پارسال برایم تکرار نشدنی بود. من بودم، او بود. ما بودیم. صمیمیتمان بود. فردا میخواهم اردوی جهادی بروم. فهمیدم او هم هست. همین الان فهمیدم او هم هست. ولی دیگر صمیمیتی نداریم. هیچ چیزی نداریم. او یک "خانومم دارد" و من نگاه های حسرت واری که فقط خودم میفهمم عمقش را. و تظاهر میکنم که برایم مهم نیست.


اشک هایم...

فردا چه کنم؟

رکسانا سین
۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۳:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

باید گاهی تظاهر به نداشتن یکسری احساسات کنی.

انقدر این کار انرژی بر و از درون مخرب است که وقتی نمی ماند برای از بین بردن دیواری که دورت کشیدی.

گاهی به خودت می ایی و دلت یک نفر را میخواهد که نیست. و دوباره تظاهر میکنی...

رکسانا سین
۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر