ندارد

دختری که دلش بال میخواهد

ندارد

دختری که دلش بال میخواهد

یک دانشجوی پزشکی، یک پزشک آینده :)

آخرین مطالب

احساس میکنم خودم نیستم. احساس میکنم یک نفر دیگر امده جایم را گرفته. کارها و احساساتم برایم عجیب هستند. 

یک ترس در دلم رخنه کرده، یک هراس. مثل کرمی که شادی درونم را ذره ذره میجود. دلم میخواهد من برگردد. ولی منی نیست انگار. نمی فهمم چرا؟ هیچ دلیل منطقی برایش پیدا نمیکنم. هیچ اتفاق بدی نیفتاده. فقط من رفته است.

دلیلی ندارم که ناراحت باشم. دلیلی برای این اضطراب ها پیدا نمیکنم. غریبه هستم با خودم. با ترس از تنهاییم. دلم هیچکس بجز خانواده ام را نمیخواهد. طولانی ترین تابستان زندگیم را تجربه کردم. هر روز صبح با دلهره ی بی دلیل بیدار میشوم. حتی تا ظهر هم نمیخوابم. نمی توانم.

شب ها احساس بهتری دارم. شب ها را تا نیمه بیدار میمانم. ظرف ها را میشورم. شام درست میکنم. سعی می کنم فکر نکنم. فکر هایم مسموم شده اند. کاش راه حلی بود برای رهایی از این گرداب...

رکسانا سین
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

میشود تو شروع کننده ی اتفاقات خوب باشی؟



رکسانا سین
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

این عشقْ به من... من؟ خودِ من؟ عشقِ جنون وار به من؟ عشقِ وفادار به من؟ عشق اصن نه، به من؟ هر چه به من؟ حس و نگاهی ز سر عشق که نه، مهر به من؟ فکر به من؟ من، خودِ من؟

این حرف زدن های عجیب و حرکاتِ دل فریب و همه بسیار غریب و ترسِ از خیلِ رقیب و روزِ دیدارْ قریب و تو شدی نیک ضریب و بزنی حد، زده ای بوسه و چنگی به دل ریش به ریشم، بنوازی و نوازی و چه خوش می بنوازی که دلم چنگِ دو دستت شدهْ چون ساز و به رقصت شده و چنگ زنی، اه کشم از سر غصه.... دلِ من؟ این دلِ من؟ دلِ غمگین و پر از خون و پر از درد و پر از گوشه نشینی و پر از حصر نشینی و پر از وصله و پینه...دلِ من؟

میشود یعنی که تو دست بشویی ز دلت؟ میشود یعنی که تو راه بجویی به دلم؟ انقٓدٓر بسْت بشینی که دلم دست بشوید ز همه...وای دلم...

کاش تو این بار نری...از دل من، از رهِ من...

رکسانا سین
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر



این روزهایم خیلی ساده است. فکر خاصی نمیکنم. منتظر فرد خاصی نیستم. دلم اتفاقی نمیخواهد. رویایم را تصور نمیکنم. اصلا رویایی ندارم که تصور کنم.

این روزهایم مزه ی خالی بودن دارد. دلم نمیکشد بروم فالوده ی پشت ارگ بخورم. یا در باغ ارم قدم بزنم. یا پنجره را باز کنم و به صدای بیرون گوش دهم. یا اهنگ های مورد علاقه ام را بگذارم و تا خانه پیاده بروم.


عصر که می شود ولی... بوی توت فرنگی می اید. از ان توت فرنگی های قرمز درشت با برگ های سبز کمرنگ.

و من نفس میکشم لحظه های توت فرنگی وار را.

و بعد، خاطراتت را میچپانم ته دلم تا فردا و بوی توت فرنگیش...

رکسانا سین
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


بودی، اما با نبودنت فرقی نمیکرد. دور می ایستادی و من مجبور میشدم مدام نگاهت کنم و مطمین شوم که هستی. و تو هربار که سرم را میچرخاندم یک قدم عقب تر میرفتی...


نیستی، اما باید باشی. بودنت بهترین اتفاقیست که میتواند برای من رخ دهد و تو...

تو یک نیامدن قطعی هستی :)

رکسانا سین
۰۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

من رفتنت را بارها خواب دیده بودم.

من دیده بودم که خواهی رفت، کلاغ های سیاهی که آنروز بالای سر ما پرواز میکردند این را فریاد میکردند. من اما انقدر محو حرف های نگاهت بودم که هیچ چیزی بجز سکوتشان را نمیشنیدم.

من میدانستم که خواهی رفت، میدانستم که بال های من نیستی، میدانستم که دوباره قرار است قلبم شکسته شود و اشتباه بعدیم باشی، اما خودم را به نفهمیدن زدم. فکر میکردم معجزه ی پریدن تو را هم شامل میشود.

من گفته بودم که ما، ما نیست. ما فقط جمع شدن دو نفر است، من و تو، که دستور زبان جمعشان می کند و ما را شکل میدهد. ما، یکی شدن دستور زبانی بودیم. تو میگفتی ما، در آغوش گرفتن من بارها و بارهاست و من، همانجا فهمیدم که تو میخواهی من را رها از اغوشت کنی تا دوباره ای باشد. من همانجا میدانستم که می روی...

من رفتنت را می فهمیدم. دست هایم میگفتند ای دو خطی که به هم رسیده اند جدا میشوند. تو میگفتی نه، این دو خطی که جدا شده اند به هم خواهند رسید. من اما میدیدم که دو خطی که جدا شدند، یکیشان مسیر خود را رفته و دیگری سقوط کرده است.

من رفتنت را بارها خواب دیده بودم، دیده بودم که خواهی خندید و خواهم گریست. دیده بودم که بی تفاوت خواهیم شد. اما ندیده بودم که بی تفاوتی من از سر ناچاری خواهد بود.

من اوج گرفتنم را بارها خواب خواهم دید. پرواز خواهم کرد و به دوردست هایم خواهم رسید. و دیگر منی که کنارت ایستاده خواهد نوشت: من دیده یودم که خواهی رفت. کلاغ سیاهی که انروز بالای سر ما پرواز میکرد این را فریاد میکرد... .


رکسان سین

رکسانا سین
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
یک ماهی میشود. چرا تازه نوشته ام؟ نمیدانم. شاید چون دیگر اسطوره، اسطوره ی من نیست. شاید اسطوره ی رکسانای چندسال پیش بود. اسطوره الان فقط دوست من است که گاهی با هم حرف میزنیم.

این مدت یک سری اتفاق هایی افتاده که بنابر دلایلی نمیخواهم حرفی از آنها بزنم. یکی از دلیل هایم این است که حوصله ام نمیشود و یکسری خاطرات را میخواهم برای خودم نگه دازم. میخواهم با پرویی تمام شادی یادآوریشان را فقط برای خودم بگذارم

این مدت اتفاق هایی افتاد که زندگیم را تغییر داد، هرچند کم. این مدت، طرز فکرم را کمی عوض کرد.

:)
رکسانا سین
۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

کاش  میتوانستم از خودم بروم...

رکسانا سین
۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱ نظر

دلم خواست موهامو کوتاه کنم الان :/

رکسانا سین
۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

در خونه رو باز کردم برا مامانم، منتظر بودم بره. دیدم اوااا یه زن و یه دختری بیرونن دارن نگام میکنن :|

واقعا یعنی اولین باری که همسایه جدیده منو میبینه باید با تیشرت پسرونه و شلوار پر از کله ی پاندا باشه؟ :|

چرا آخه واقن؟


رکسانا سین
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر