ندارد

دختری که دلش بال میخواهد

ندارد

دختری که دلش بال میخواهد

یک دانشجوی پزشکی، یک پزشک آینده :)

آخرین مطالب

  • ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۸ He...

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است


من همینطور منتظرم بجز این ترم، ٣ ترم دیگه را بگذرانم و از خاطرات بیمارستانم برایتان بنویسم که یقینا بسیار بهتر خواهد شد.

:)) امیدتونو از دست ندید خلاصه

را سین
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

چند روز پیش یک نفر را دیدم که در خیابان بستنی میخورد. ٤٠ یا ٥٠ ساله بود، روسری مشکی، مانتوی مشکی، شلوار مشکی و حدس میزنم کفش مشکی پوشیده بود. یک پلاستیک دستش بود، این را وقتی از کنارش رد شدم شنیدم. اخر انقدر محو صحنه ی روبرویم شده بودم که نتوانستم به جزییات دیگر توجه کنم. چشمانش روشن بود، یک بستنی شکلاتی دستش بود و تنها، همینطور که اطراف را نگاه میکرد، بستنی را میخورد و راه میرفت، بدون اینکه برایش دیگران مهم باشند.

حسودیم شد، کاش من هم انقدر راحت میتوانستم به دیگران توجه نکنم. انقدر راحت چشمم را ببندم روی تفکرشان در مورد من. کاش میتوانستم وقتی راه میروم و اهنگ گوش میدهم و برای خودم بی صدا لب خوانی میکنم، انقدر نگران نگاه های مردم روی خودم نباشم. کاش من هم ...


دیشب در خیابان، پیر زنی را دیدم که چند پلاستیک دستش بود. ان ها را روی زمین گذاشت و دوباره برداشت که برود. مشخصا سنگین بود. کلاسم دیر شده بود. چند بار برگشتم نگاهش کردم، بیشتر از ده بار گفتم برگرد و کمکش کن، شب بود، خسته بودم... هنوز عذاب وجدان دارم.


اردوی جهادی پارسال برایم تکرار نشدنی بود. من بودم، او بود. ما بودیم. صمیمیتمان بود. فردا میخواهم اردوی جهادی بروم. فهمیدم او هم هست. همین الان فهمیدم او هم هست. ولی دیگر صمیمیتی نداریم. هیچ چیزی نداریم. او یک "خانومم دارد" و من نگاه های حسرت واری که فقط خودم میفهمم عمقش را. و تظاهر میکنم که برایم مهم نیست.


اشک هایم...

فردا چه کنم؟

را سین
۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۳:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر