و هیچ ترسی ترسناک تر از ترس از این نیست که هیچکس هرگز دوستت نداشته باشد و هیچوقت هرگز کسی را دوست نداشته باشی.
و هیچ ترسی ترسناک تر از ترس از این نیست که هیچکس هرگز دوستت نداشته باشد و هیچوقت هرگز کسی را دوست نداشته باشی.
شاید خنده دار باشه، شاید فکر کنید بچه هستم یا هرچی.
اما امروز وقتی دیدم همه ی دختر پسرای دانشگاه دوتا دوتا با هم میرن نمایشگاه، کنار هم می ایستن دایم، حواسشون به هم هست... حسودیم شد.
تقریبا همشون از من کوچیکترن. و میدونید؟ به این فکر کردم که نکنه چند سال دیگه، پشیمون بشم؟ که ٢٧ سالمه و تاحالا هیچ هیجانی تو زندگیم تجربه نکردم و هیچکس عاشقم نشده؟
نکنه دارم اشتباه میکنم؟
من همینطور منتظرم بجز این ترم، ٣ ترم دیگه را بگذرانم و از خاطرات بیمارستانم برایتان بنویسم که یقینا بسیار بهتر خواهد شد.
:)) امیدتونو از دست ندید خلاصه
چند روز پیش یک نفر را دیدم که در خیابان بستنی میخورد. ٤٠ یا ٥٠ ساله بود، روسری مشکی، مانتوی مشکی، شلوار مشکی و حدس میزنم کفش مشکی پوشیده بود. یک پلاستیک دستش بود، این را وقتی از کنارش رد شدم شنیدم. اخر انقدر محو صحنه ی روبرویم شده بودم که نتوانستم به جزییات دیگر توجه کنم. چشمانش روشن بود، یک بستنی شکلاتی دستش بود و تنها، همینطور که اطراف را نگاه میکرد، بستنی را میخورد و راه میرفت، بدون اینکه برایش دیگران مهم باشند.
حسودیم شد، کاش من هم انقدر راحت میتوانستم به دیگران توجه نکنم. انقدر راحت چشمم را ببندم روی تفکرشان در مورد من. کاش میتوانستم وقتی راه میروم و اهنگ گوش میدهم و برای خودم بی صدا لب خوانی میکنم، انقدر نگران نگاه های مردم روی خودم نباشم. کاش من هم ...
دیشب در خیابان، پیر زنی را دیدم که چند پلاستیک دستش بود. ان ها را روی زمین گذاشت و دوباره برداشت که برود. مشخصا سنگین بود. کلاسم دیر شده بود. چند بار برگشتم نگاهش کردم، بیشتر از ده بار گفتم برگرد و کمکش کن، شب بود، خسته بودم... هنوز عذاب وجدان دارم.
اردوی جهادی پارسال برایم تکرار نشدنی بود. من بودم، او بود. ما بودیم. صمیمیتمان بود. فردا میخواهم اردوی جهادی بروم. فهمیدم او هم هست. همین الان فهمیدم او هم هست. ولی دیگر صمیمیتی نداریم. هیچ چیزی نداریم. او یک "خانومم دارد" و من نگاه های حسرت واری که فقط خودم میفهمم عمقش را. و تظاهر میکنم که برایم مهم نیست.
اشک هایم...
فردا چه کنم؟
باید گاهی تظاهر به نداشتن یکسری احساسات کنی.
انقدر این کار انرژی بر و از درون مخرب است که وقتی نمی ماند برای از بین بردن دیواری که دورت کشیدی.
گاهی به خودت می ایی و دلت یک نفر را میخواهد که نیست. و دوباره تظاهر میکنی...
احساس میکنم خودم نیستم. احساس میکنم یک نفر دیگر امده جایم را گرفته. کارها و احساساتم برایم عجیب هستند.
یک ترس در دلم رخنه کرده، یک هراس. مثل کرمی که شادی درونم را ذره ذره میجود. دلم میخواهد من برگردد. ولی منی نیست انگار. نمی فهمم چرا؟ هیچ دلیل منطقی برایش پیدا نمیکنم. هیچ اتفاق بدی نیفتاده. فقط من رفته است.
دلیلی ندارم که ناراحت باشم. دلیلی برای این اضطراب ها پیدا نمیکنم. غریبه هستم با خودم. با ترس از تنهاییم. دلم هیچکس بجز خانواده ام را نمیخواهد. طولانی ترین تابستان زندگیم را تجربه کردم. هر روز صبح با دلهره ی بی دلیل بیدار میشوم. حتی تا ظهر هم نمیخوابم. نمی توانم.
شب ها احساس بهتری دارم. شب ها را تا نیمه بیدار میمانم. ظرف ها را میشورم. شام درست میکنم. سعی می کنم فکر نکنم. فکر هایم مسموم شده اند. کاش راه حلی بود برای رهایی از این گرداب...
این عشقْ به من... من؟ خودِ من؟ عشقِ جنون وار به من؟ عشقِ وفادار به من؟ عشق اصن نه، به من؟ هر چه به من؟ حس و نگاهی ز سر عشق که نه، مهر به من؟ فکر به من؟ من، خودِ من؟
این حرف زدن های عجیب و حرکاتِ دل فریب و همه بسیار غریب و ترسِ از خیلِ رقیب و روزِ دیدارْ قریب و تو شدی نیک ضریب و بزنی حد، زده ای بوسه و چنگی به دل ریش به ریشم، بنوازی و نوازی و چه خوش می بنوازی که دلم چنگِ دو دستت شدهْ چون ساز و به رقصت شده و چنگ زنی، اه کشم از سر غصه.... دلِ من؟ این دلِ من؟ دلِ غمگین و پر از خون و پر از درد و پر از گوشه نشینی و پر از حصر نشینی و پر از وصله و پینه...دلِ من؟
میشود یعنی که تو دست بشویی ز دلت؟ میشود یعنی که تو راه بجویی به دلم؟ انقٓدٓر بسْت بشینی که دلم دست بشوید ز همه...وای دلم...
کاش تو این بار نری...از دل من، از رهِ من...
این روزهایم خیلی ساده است. فکر خاصی نمیکنم. منتظر فرد خاصی نیستم. دلم اتفاقی نمیخواهد. رویایم را تصور نمیکنم. اصلا رویایی ندارم که تصور کنم.
این روزهایم مزه ی خالی بودن دارد. دلم نمیکشد بروم فالوده ی پشت ارگ بخورم. یا در باغ ارم قدم بزنم. یا پنجره را باز کنم و به صدای بیرون گوش دهم. یا اهنگ های مورد علاقه ام را بگذارم و تا خانه پیاده بروم.
عصر که می شود ولی... بوی توت فرنگی می اید. از ان توت فرنگی های قرمز درشت با برگ های سبز کمرنگ.
و من نفس میکشم لحظه های توت فرنگی وار را.
و بعد، خاطراتت را میچپانم ته دلم تا فردا و بوی توت فرنگیش...
بودی، اما با نبودنت فرقی نمیکرد. دور می ایستادی و من مجبور میشدم مدام نگاهت کنم و مطمین شوم که هستی. و تو هربار که سرم را میچرخاندم یک قدم عقب تر میرفتی...
نیستی، اما باید باشی. بودنت بهترین اتفاقیست که میتواند برای من رخ دهد و تو...
تو یک نیامدن قطعی هستی :)